• 2,222 بازدید
  • تاریخ:
  • ۰ نظر

پس از حادثه جانگداز و حماسه آفرین کربلا ، شاعران فراوانى آن را به نظم در آوردند ولى هر یک با نگاهى به سراغ این واقعه رفته است جمعى بعد مظلومیت آن را به تصویر کشیده اند گروهى به ابعاد عرفانى آن پرداختند و دسته اى نیز حماسه و ظلم ستیزى آن را در مورد توجه قرار داده اند هر یک از این ابعاد و دیگر ابعاد این حادثه ، بیانگر عمق نفوذ عاشورا در عرصه شعر و هنر است.
اصولا تصویرى که شاعر در قالب نظم و با زبان هنر ترسیم مى کند تشریح دلنشین عمیق و روان از یک ماجراست و هنگامى که این تصویر آمیخته با اعتقاد ایمان و واگویى دغدغه هاى جامعه بشرى باشد به ماندگارى اثرش ‍ بیشتر کمک مى کند از این رو مى توان از بهترین رموز ماندگارى واقعه کربلا را زبان شعر و ادب و هنر دانست.
شاعران فراوانى از عرب و عجم این حادثه را به نظم کشیده اند ولى در این میان پاره اى از آثار مورد توجه بیشترى قرار گرفته است تا آنجا که گاه برخى از آنها ورد ربان مردم و شعارى براى مبارزه و به خروش آوردن مظلومان بوده است تاثیر گذارى این گونه شعر و شعار در پاره اى از اوقات از ده ها سخنرانى بیشتر است به مظلومان جرأت و جسارت براى گرفتن حق خود مى دهد و ظالمان را دچار وحشت و اضطراب مى سازد.
ما در این بخش قسمتى از اشعار مهم عجم و عرب را مى آوریم پاره اى از این اشعار حماسى،پاره اى دیگر آمیخته از سوگ و حماسه است.
اشعار فارسى (این اشعار از کتاب اشک شفق گرفته شده است)
جلوه گاه حق ؛ شعری از احمد مهران

تا ابد جلوه گه حق و حقیقت سر توست
معنى مکتب تفویض على اکبر توست

اى حسینى که تویى مظهر آیات خدا
این صفت از پدر و جد تو در جوهر توست

درس مردانگى عباس به عالم آموخت
ز آن که شد مست از آن باده که در ساغر توست

طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند؟
آن که بر مرگ زند خنده على اصغر توست

اى که در کرببلا بى کس و یاور گشتى
چشم بگشا و ببین خلق جهان یاور توست

باءبى أنت و اءمیى که تویى مکتب عشق
عشق را مظهر و آثار على اصغر توست

اى حسینى که به هر کوى عزاى تو بپاست
عاشقان را نظرى در دم جان پرور توست

خواست مهران بزند بوسه سراپاى تو را
دید هر جا اثر تیر ز پا تا سر توست
نور خدا ؛ شعری از فؤ اد کرمانى
قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست
با قضا گفت مشیت که قیامت برخاست

دشمنت کشت ولى نور تو خاموش نگشت
آرى آن جلوه که فانى نشود نور خداست

نه بقا کرد ستمگر نه بجا ماند ستم
ظالم از دست شد و پایه مظلوم بجاست

زنده را زنده نخوانند که مرگ از پى اوست
بلکه زنده است شهیدى که حیاتش ز فقاست

دولت آن یافت که در پاى تو سر داد ولى
این قبا راست که بر قامت هر بى سرو پاست

تو در اول سر و جان باختى اندر ره عشق
تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست

منکسف گشت چو خورشید حقیقت بجمال
گر بگریند ز غم دیده ذرات رواست

رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا
کرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست

مهر آزادگى ؛ شعری از خوشدل تهرانى
بزرگ فلسفه قتل شاه دین حسین این است
که مرگ سرخ به از زندگى ننگین است

حسین مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا کسى که چنینش مرام و آیین است

نه ظلم کن به کسى نى بریز ظلم برو
که این مرام حسین است و منطق دین است

همین نه گریه بر آن شاه تشنه لب کافیست
اگر چه گریه بر آلام قلب تسکین است

ببین که مقصد عالى وى چه بود اى دوست
که درک آن سبب عز و جاه و تمکین است

ز خاک مردم آزاده بوى عشق آید
نشان شیعه و آثار پیروى این است

رجوع کنید به دیوان خوشدل تهرانى ص ۲۴۰ – ۲۴۴

حماسه آفرین ؛ شعری از خوشدل تهرانى
نازم حسین را که چو در خون خود تپید
شیواترین حماسه عالم بیافرید

دیدى دقیق باید و فکرى دقیق تر
تا پى برد به نهضت آن خسرو رشید

قامت چو زیر بار زر و زور خم نکرد
در پیش عزم و همت وى آسمان خمید

تا ننگرد مذلت و خوارى و ظلم و کفر
داغ جوان و مرگ برادر به دیده دید

بر بسته بود باب فضیلت به روى خلق
گر قتل او نمى شدى این باب را کلید

برگى بود ز دفتر خونین کربلا
هر لاله و گلى به طرف چمن دمید

از دامن سپیده شریعت زدود و شست
با خون سرخ خویش سیه کارى یزید

یکسان رخ غلام و پسر بوسه داد و گفت
در دین ما سیه نکند فرق با سفید

بد تشنه عدالت و آزادى بشر
آن العطش که از دل پر سوز مى کشید

چونان که گفت خواهر خود را اسیر باش
آزاد تا جهان شود از قید هر پلید

بانوى بانوان جهان آنکه روزگار
بعد از على خطابه سرایى چو وى ندید

لطف کلامش از امن العدل بین که ساخت
رسوا یزید و پرده اهل ستم درید

خوشبخت ملتى که از این نهضت بزرگ
گردد ز روى معرفت و عقل مستفید

خوشدل دریغ و درد که ما بهره کم بریم
زین نهضت مقدس و زین مکتب مفید

همت بلند ؛ شعری از خوشدل تهرانى
ز آن لحظه که دادى به ره دوست سرت را
بردى ز میان دشمن بیدادگرت را

گفتى که شوم کشته و خوارى نکشم من
نازم بچنین همت و اوج نظرت را

از طایر عرشى که جهان زیر پر تست
با آنکه شکستند همهبال و پرت را

تو کشته شدى تا که نمیرد شرف و عدل
خوش زنده نمودى ره و رسم پدرت را

چون کحل بصر خاک سر کوى تو باشد
ده اذن که بر دیده کشم خاک درت را

بر باغ جنان دل ندهد هر که ببیند
شش گوشه قبر تو و اکبر پسرت را

دیدى به سر نعش پسر پیشتر از خویش
در آه و فغان خواهر و الا گهرت را

تا جان ندهى بر سر نعش على اکبر
بنشاند ز اشک بصر خود شررت را

دشمن نه همین فرق علمدار تو بشکست
از داغ برادر بشکستى کمرت را

گفتى و ستاره ز بصر ریخت سکینه
کاى شمس امامت تو چه کردى قمرت را

چون اصغر ششماهه در آغوش تو جان داد
این صحنه جانسوز زد آتش ‍ جگرت را

دانشگاه ایمان ؛ شعری از شاهد
نازم آن آموزگارى را که در یک نصف روز
دانش آموزان عالم را چنین دانا کند

ابتدا قانون آزادى نویسد در جهان
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

هر که باشد چون حسین آزاد و دیندار و شجاع
حرف باطل را نباید از کسى اصغا کند

نقد هستى داد و هستى جهان یکجا خرید
عاشق آن باشد که چون سودا کند یکجا کند

پرچم دین چون بجا ماند از فداکارى اوست
تا قیامت پرچمش را دست حق بر پا کند

ز امر حق،تسلیم نامردان نشد تا در جهان
زور گویى از کتاب زندگى الغا کند

بود چون جویاى آب از چشمه آزادگى
تشنه لب جان داد تا آن چشمه را پیدا کند

عقل مات آمد ز دانشگاه سیار حسین
کاین چنین غوغا بپا در صحنه دنیا کند

درس آزادى از آن رو ساخت تواءم با عمل
تا جنایت پیشگان را در جهان رسوا کند

آن کسى را شیعه بتوان گفت کو از جان و دل
در حیات خویش این نامه را اجرا کند

عشق بازى ؛ شعری از …
عشق بازى کار هر شیاد نیست
این شکار دام هر صیاد نیست

عاشقى را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است

عشق از معشوق اول سر زند
تا به عاشق جلوه دیگر کند

تا به حدى که برد هستى او
سر زند صد شورش و مستى از او

شاهد این مدعا خواهى اگر
بر حسین حالت او کن نظر

روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق

بار الها این سرم این پیکرم
این علمدار رسید این اکبرم

این سکینه این رقیه این رباب
این عروس دست و پا خون در خضاب

این من و این ساربان این شمر دون
این تن عریان میان خاک و خون

این من این ذکر یارب یاربم
این من این ناله هاى زینبم

پس خطاب آمد ز حق کى شاه عشق
اى حسین اى یکه تاز راه عشق!

گر تو بر من عاشقى اى محترم
پرده بر کش من به تو عاشق ترم

هر چه بودت داده اى در راه ما
مرحبا صد مرحبا خود هم بیا

لیک خود تنها نیا در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار

خوش بود در بزم یاران بلبلى
خاصه در منقار او برگ گلى

خود تو بلبل گل على اصغرت
زودتر بشتاب سوى داورت
جان جهان ؛ شعری از حسان چایچیان
لاله پر ژاله و از داغ عطش سوزان است
ماه از هاله غم خاک بسر افشان است

گل توحید مگر گشته خدایا پر پر
که بهر جا نگرم یک ورق از قرآن است

آنکه خود جامه خلقت به تن عالم کرد
یا رب از چیست که در دشت بلا عریان است

واى از این غم که عدالت شده پامال ستم
بدن جان جهان زیر سم اسبان است

در تنور آتش طور است و سر ثار الله
قلب زهرا ز لب خشک پسر بریان است

میزبان سید و سالار جنان
از کجا آمده بنگر به کجا مهمان است

شد سر سر خدا شاهد طوفان بلا
گر چه هر درد و غمى را غم او درمان است

این جهان گذران جاى طرب نیست حسان
که به خاکستر و خون خفته چنین سلطان است

قربانى اسلام ؛ شعری از دکتر ناظر زاده کرمانى
اى یاد تو در عالم آتش زده بر جان ها
هر جا ز فراق تو چاک است گریبان ها

اى گلشن دین سیراب با اشک محبانت
از خون تو شد رنگین هر لاله به بستان ها

بسیار حکایت ها گردیده کهن اما
جانسوز حدیث تو تازه است به دوران ها

یکجان به ره جانان دادى و خدا داند
کز یاد تو چون سوزد تا روز جزا جان ها

در دفتر آزادى،نام تو بخون ثبت است
شد ثبت به هر دفتر با خون تو عنوان ها

اینسان که تو جان دادى در راه رضاى حق
آدم به تو مى نازد اى اشرف انسان ها!

قربانى اسلامى با همت مردانه
اى مفتخر از عزمت همواره مسلمان ها

اشک شفق ؛ شعری از حجت الاسلام نیر
اى در غم تو ارض و سما خون گریسته
ماهى در آب و وحش به هامون گریسته

وى روز و شب بیاد لبت چشم روزگار
نیل و فرات و دجله و جیحون گریسته

از تابش سرت به سنان چشم آفتاب
اشک شفق به دامن گردون گریسته

در آسمان ز دود خیام عفاف تو
چشم مسیح،اشک جگر خون گریسته

با درد اشتیاق تو در وادى جنون
لیلى بهانه کرده و مجنون گریسته

تنها نه چشم دوست بحال تو اشکبار
خنجر بدست دشمن تو خون گریسته

آدم پى عزاى تو از روضه بهشت
خرگاه درد و غم،زده بیرون گریسته

خاک شهیدان ؛ شعری از فؤ اد کرمانى
اى که به عشقت اسیر،خیل بنى آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بى خبر از عالمند

در شکن طره ات بسته دل عالمى است
و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند

تاج سر بو البشر خاک شهیدان تست
کاین شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلبت اشک ماست رونق مرآت دل
کاین درر با فروغ پرتو جام جمند

چون بجهان خرمى جز غم روى تو نیست
باده کشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بس سنت اسلام و بس
سلسله کائنات حلقه این ماتمند

گشت چو در کربلا رایت عشقت بلند
خیل ملک در رکوع پیش لوایت خمند

خاک سر کوى تو زنده کند مرده را
زا نکه شهیدان تو جمله مسیحا دمند

هر دم از این کشتگان گرطلبى بذل جان
در قدکت جان فشان با قدمى محکمند

عزت و آزادگى ؛ شعری از استاد شهریار
شیعیان دیگر هواى نینوا دارد حسین
روى دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جدش به اشکى شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

مى برد در کربلا هفتاد و دو ذیح عظیم
بیش از اینها حرمت کوى منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستى کافیش نیست
اشک و آه عالمى هم در قفا دارد حسین

بودن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بى حرمتى ها کى روا دارد حسین

سروران پروانگان شمع رخسارش ولى
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به راه دل نهاده راه پیماى عراق
مى نماید خون که عهدى با خدا دارد حسین

او وفاى عهد را با سر کند سودا ولى
خون بدل از کوفیان بى وفا دارد حسین

دشمنانش بى امان و دوستانش بى وفا
با کدامین سر کند؟ مشکل دو تا دارد حسین

آب خود،با دشمنان تشنه قسمت مى کند
عزت و آزادگى بین تا کجا دارد حسین

ساز عشق است و به دل هز زخم پیکان زخمه اى
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهى آشنا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل بتاراجش برند
تا بجایى که کفن از بوریا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین بچشم شهریار
کاندرین گوشه عزایى بى ریا دارد حسین

باز این چه شورش است ؛ دوازده بند محتشم
بند اول

باز این چه شورش است که در خلق عالمست
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بى نفخ صور،خاسته تا عرش ‍ اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا که کرد
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع مى کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عالم که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جاى ملال نیست
سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

جن و ملک بر آدکیان نوحه مى کنند
گویا عزاى اشراف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده در کنار رسول خدا حسین